تبليغاتX
بنشینم و از عشق سرودی بسرایم

 

صدای پای کسی می اید ،نوای ناله جرسی می آید، گویا کاروان غم به  دشت ماریه در جستجوی

همنفسی می آید.

 در خم هموار ریگزار شرمسار کربلا تا شام قصه غصه ها حکاکی کرده است دست روزگار

 کجمدار.

 یکی در حوالی دریای تشنگی ناله العطش می سراید و ان دگر در خم کوچه تنهایی فریاد وااخاه

 سر میدهد. نیزه در نیزه استاده است این غربت دقایق تا سلامی از جنس بلوریترین خونهای

 سرخ بر پیک نامدار حماسه خون نماید. از گوشه چشمها چشمه اشک جوشان است و در خفای

 دریای دلها شیر شرجه ی دلاوری ها  خروشان است و جمعی نااهل تیغ در دست از ابهت نام

 یکی ـ که با دیگر  یکان ها هزارگان هزارگان  تفاوت را فریاد میزند ـ روی پوشان است.

 

چهل بار خورشید سینه آسمان را سرخ کرد تا چهل روز بگذرد از وعده مصیبت آدم تا خاتم.

 بسی روزها پیش سری بر تن نشسته روی به آبِ عشق شُسته، به تلاوت نشسته قرآن که مهین

 کلام است را.

  و چهل روز است که آن سر بر فراز منبر نیزه به تفسیر ایستاده تمام رمز ناگفته فرقان را.

 

آری!

 زینب سفیر وادی درد است و روی گلگونش کنون زرد است و در جستجوی یکی سِرِه مَرد

 است و بر لبانش نقش بسته آهی سرد است. که؛

گلی کم کرده ام میجویم اورا

 

اربعین شهادت مولایمان سیدالشهدا و هفتاد دو شهید وادی طف ماریه بر شیعیان حسینی تسلیت باد

 

[ جمعه بیست و سوم دی 1390 ] [ 1:36 بعد از ظهر ] [ غلامرضا جوکار ]

دوستان مطلبی که در این پست میگذارم  عین واقعیت است اما زبانش در اصل محاوره ای بوده و من رنگینش کرده ام./

این مطلب مناظره من با زاهدنمایی است که نسبت به تیغ کشیدن من به صورتم معترض بود/

من تاکید میکنم که بحث من با این زاهدنما بوده و دوستان و بزرگوارانی که از

 روی اعتقاد دینی بر صورت زیبایشان نقش محاسن رویانده اند و عزیزانی که

 به هر دلیلی به جز ریاکاری  با تیغ سروکاری ندارند از دایره شمول بحث من

 خارج بوده و انشا ء الله که به خود نخواهند گرفت.


ادامه مطلب
[ شنبه بیست و دوم مرداد 1390 ] [ 6:57 قبل از ظهر ] [ غلامرضا جوکار ]
سلام دوستان خوبم و یاران محبوبم

چند مدتی یه علت مشغله کاری و نبودن فرصت کافی از این دنیای مجاز فارغ گردیده خود را اسیر ان دنیای سراسر نیاز کرده بودم و مجال آن نبود تا اسب خودنمایی  در میدان لطف و نظر  شما بتازانم .

میدانم امدید و جز غبار بر پیکر دستنوشته هایم چیزی ندید. فقط می توانم بگویم خوش امدید عذر میخواهم که بازار من کساد بود و خوشحالم که لطف شما زیاد بود

[ شنبه بیست و دوم مرداد 1390 ] [ 6:8 قبل از ظهر ] [ غلامرضا جوکار ]

هنوز می شود در تنگ غروب انسانیت مردانگی را فریاد کرد و خوب بودن را بنیاد کرد.

هنوز می شود در خلوت صفحه سفید کاغذ نام دوست را با رنگی روشن تصور کرد.

 هنوز میشود باور کرد لزومی ندارد نوک مدادمان حتما بر دل کاغذ سیاه بنگارد.

 هنوز می شود در باور سرد اندیشه هامان جعبه مداد رنگی کودکی هامان را  گنجاند.

 نمیدانم چه اصراری است که دنیا را سیاه تصور کنیم. نمیدانم چه اجباری است که افراسیاب شب را در کارزار بودن و نبودن غره تر از اسفندیار روز بسراییم.

عجب حکایتی است؛گاهی گمانم میشود و دیگر دم باورم میگردد که بر تمام واژه های زیبا خط بطلان کشیده اند.

این روزها در کویر برهوت احساس ،اگر گیاهی بروید بی شک یا حنظل است یا خار مغیلان. و اگر بر خلاف آیین درویشی گفتگویی در گرفت شکایت گَوَن است از بسته پایی؛ نه حکایت شکوفه و باران  زشکوفایی یاران.

بی شک از دیرباز بر رَوزَنِ خیال، شِکوِه یِ جانان شُکوهِ آسمان را درهم ریخته است. انگبین با سرکه در آمیخته است و امید از خامه خوبان گریخته است.

چه ایرادی دارد اگر بر سردَرِ کوچه اِحساسمان، هفت پیکر امید دُراَفشانی کند و آسمان را یکبار دیگرآبی تصور کنیم و باور کنیم که سیاه بختی آسمان سپید اقبالی  ستارگان است..

وفای غم را در اعتکاف مسجد لحظه هامان انکار نمیکنم و صفای دَرد را  در دُرد جام اقبال آدمیت ردای کتمان نمی پوشانم و هم نمی توانم از کتابچه خاطرم نقش زیبای صبح امید را بزدایم.

قحطی باران مِهر را در جدال سنگ وسیمان و و آهن و دود و هیهاهوی بی اساس احساس خیابانها و بر لبان خشکیده جویباران نا دیده نمیگیرم، امّا دل را به شبنم سحرگاه که بر برگ گل سرخ خودنمایی خواهد کرد؛ نوید می دهم و طلسم شعاع سوزان آفتاب را در باور سایه بی رمق گَوَنی که شاید حسرت اَقاقی بودن  در دلش ماندگار گردیده، باطل میکنم.

می توانیم تشنه لب بر لب دریا نقش آب حیات را بنگاریم و می شود سیراب ، در عمق دریا جان بسپاریم.

 

اما یادمان باشد که خود کرده را تدبیری نیست و گر تقدیر حد زند او را تقصیری نیست.

[ دوشنبه پنجم اردیبهشت 1390 ] [ 1:50 بعد از ظهر ] [ غلامرضا جوکار ]

چقدر میتوانی نهایتی را برای بی نهایت تصور کنی؟ همان قدر دلگیرم از نهایت های بی بدایت.

ای کاش بودم ،ولی نیستم ،آن طفل نوباوه ای که تقریر دیگران را از گُذارِ کجمدار روزگار و ظلم این دَوّار غَدّار املاء کند.

 وقتی میگویم تا نهایت تصّور تو از بی نهایت دلم اسیر چنگال بی رحم قبض است؛ یعنی نه دیگر از ترحم اشک بر چشمان بی رمقم خبری است و نه از تظلم دل در دادگاه اندیشه اثری.

دستان خالی و دادخواه و دردمندم ،از شهد درمان نشسته بر بلندای نخیل بخیل  بی نصیب است و طاقت طاق گشته بی تابم بی شکیب است. اگر جغد ویرانه نشین درونم بی پروا ناله شوم شام بی سحر را سر می دهد و در گوش این جهان آلوده ننگین جور جمال جانان را نجوا می کند؛ به اندازه سَرِ سوزنی در ازدحام خلوت لحظه های دردمندش شک نکن و قاف یقین را بر حلقه دق الباب قلبت حک کن و اگر فرصتی یافتی باور کن. اگر توانستی.

درد من از بازی روزگار نیست. از بازیگران این دَوران در حال دَوَران است. درد من از آنانی است که بر پیشانی اشان نقش داغ مُهر است اما باغ قلبشان بی مِهر است.

درد من از آنانی است که دَر جلوه دُرِّ جمالشان نشان مینوچهر است و شاه سدره نشین قلبشان یاد گلچهر است. همانانی که زمزمه خلوت زبانشان زمزم لااله الاهوست اما آهنگ حجاز درونشان بس نانکوست.

 ناله من از عتاب بی راه و شتاب بی گاه این هرزه گرد ناکجا مقصد نیست. اگر کوس رسوایی نوک نی بی نیامم گوش عالم و آدم را کر کرده است ؛فقط بدان دلیل است که همه جا دکان رنگ است و همه عالم رنگ فروشند. زبانشان الکن اما به ظاهر در خروشند. چشم به اشارت شیطان دارند و به ریا گوش به فرمان سروشند.

شِکوِه ی من از آنانی است که امتداد مَدِّ ضالینشان را تصوری نیست و عُرف عرفان حمدشان را منکری نیست و بر سینه نقش مُهر و مِهر ولا هویدا دارند و در سینه نعش انسانیت را عزادارند.

سخن کوتاه کنم  که:

دردم نهفته به ز طبیبان مدعی

 

[ دوشنبه پنجم اردیبهشت 1390 ] [ 12:17 بعد از ظهر ] [ غلامرضا جوکار ]

کوهی از قند در دل کوچکمان چه ساده آب می شود و دل چقدر از شنیدن ، بی تاب می شود؛ وقتی که لوح غبارینی ار تصویر مات و مبهوت بهشت در چار چوب پنجره خیالمان قاب می شود.

چقدر چشمانمان سوسو می زند و چقدر از خوب و بد دل می کند تا که شاید قباله شش دانگ بهشت را در    محضر بی مثل و مثال حضرتش به نام بی نام خود سند کند                                                                                                                                                            

و چقدر از وزن پوشالی مان و از حجم تو خالی مان فاصله میگیریم تا پایمان بر سرسره زندگی لیز می خورد.

 شرمسار از کرده خویش از بار گناه نشسته بر گرده خویش ملول میشویم و از یدک کشیدن نام انسان خجول میشویم وقتی که بر صفحه سپید و بی خط خیال خاممان ، نقش هفتاد رنگ دوزخ اکران می شود.

در ذهن کسادمان و پیچاپیچ خلوتِ نهادمان ، کفر را میهمان میشویم  و آن وقت باد به غبغب انداخته ، در خم چوگان زندگی باخته ، تیغ منیت آخته ،  آتش دوزخ را بر تن خویش حرام می انگاریم و بهشت را ملک لایزال خویش می نگاریم.

هرآنچه که ز نوک بی کَلَکِ کِلکِ نقاش ازل  از روز الست تا یوم ابد ، زیبا برون تراویده و میتراود را وصله ی فتاده از ردای بی ادای بهشت میدانیم و  هرآنچه را که در باورمان نانکوست را شراره ای از شرار دوزخ و اخگری از کنار جهنم میخوانیم.

از آن دم که خسرو خاور خیمه بر عالم وجود میزند و نام روز و شب را بر لاک خویش می تند ؛چندین گونه قامت میافرازیم و قد خم میکنیم و  سر بر سنگ عبودیت می ساییم تا که از کاروان راهیان فردوسِ برین جا نمانیم و خود را بر مسند خلافتِ پدر نشانیم و به ثبوت برسانیم که اگر پدر مُلکِ جَنَّةُ الماوا را به جوی فروخت؛ ما به خرمن میخریم و بر پدر گنهکار فخر میورزیم که ما ...

"القارعة" نخوانده از "حَمّالَة الحَطَب " بیزار می شویم و  چه نمادین به سوی او که خلاق الخلقة است ، رهسپار میشویم . که؛ ای دوست! ما بر چشم تو بیماریم مبادا در خم هزار توی آتش دوزخ جان سپاریم.

او را می ستاییم غافل اینکه یا چون مزدوران به تمنای ملک بهشت است و یا چون ترسو ها از خوف لهیب بی شکیب دوزخ مست.

چقدر قهقهه مستانه می سراید ابلیس ،در سوگِ  فهمِ ما ، که هنوز غافلیم که هرآنجا که خاطری خوش اُفتد بهشت است و  هر آنجا که نه بهشت است دوزخ است.

چه زیبا گفت آن پیر با برنای خویش، بدان چشم بینا و زبان گویای خویش :

 

داد درویشی از سَرِ تَمهید                     سَرِقلیان خویش را به مرید

 

گفت که از دوزخ ای نکوکردار             قَدری آتش به روی آن بگذار

 

بگرفت و ببرد و باز آورد                   عِقدِ گوهر ز دُرجِ راز آورد

 

گفت که در دوزخ هرچه گردیدم            درکات جحیم را دیدم

 

آتش و هیزم و زغال نبود                   اخگری بهر اشتعال نبود

 

هیچ کس آتشی نمی افروخت               زآتش خویش هرکسی می سوخت

[ یکشنبه چهاردهم فروردین 1390 ] [ 4:7 بعد از ظهر ] [ غلامرضا جوکار ]

دیو سیاه بختِ زمستانِ زَمهریرنژاد،چون پای دماوند در بند دید و بر سر الوند برف سپید چکید؛ زهی خیال محال در دماغ پرورید. خیمه بر صحرا زد و دشت و دمن را وطن گُزید که گُمانش به عمر نوح بود و غافل  آنکه هیچ نبود الا که سوهان روح بود. دستها دعا گویان و لبها بر آسمان کشیده که کَی تیغ زمان در رسد و دیو  زمستان را سر زند.

و کنون عَروسِ نوبهار، لباس سبز بر تن و عِطر خوش یاس بر لب، از هفت اورنگ، کمانِ وِسمه بر جمال کشیده، جامه از سر مستی بر تن دریده، چون شبنم بر برگ گل چکیده، خرامان چون آوای رهوار کبکان و پر غوغا چون دروای واویلای زاغان؛ نرم نرمک می رسد از راه.

بلبلان از برگ گل ساغَر ساخته،پروانگان خانه از غیر شمع پرداخته، چمن فرش طبع انداخته، گنجشکان سر در وادی وصال باخته، نسیم بر زاویه دل عاشق تاخته؛ به ضیافت شور میروند و به میهمانی نور می ایستند.

جویباران خمار مستی از سر به در کرده، آبشاران پرده ی نغمه سرایی به دار کرده، خیال باربد را بر بوم اندیشه هموار می کند و  یاد نکیسا را در ذهن پدیدار می سازد.

نارنجستان شور شعر گل کرده، گل محمدی غنچه پر از مل کرده، یاسِ احساس حس سرود سروده، به میزبانی بهار می آید.

از ابر مهر خداوندی باران رحمت باریده، بذر مغفرت در شوره زار گناه روییده و انسان که دیری است از حق رمیده را به بارگاه کبریایی حضرت دوست به میهمانی می خواند.

دست نقاش ازل بر تقویم قوام دل های مست از غزل نقش می زند:

عید آمد و عید آمد و آن وقت سعید آمد

و حک می کند نام سال 1390 را.

و من کنون ساده می نگارم:

ای دوست دلت سرشار از غزل و چشمانت خالی از اشک مگر اشک شوق

همایون باد بر تو این سال و مبارک باد بر تو این عید و مُهنّا باد بر تو این وقت سعید.

[ یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389 ] [ 6:40 قبل از ظهر ] [ غلامرضا جوکار ]

        وقتی از چراغ چشمک زن چشمان سبز دوست عبور میکنیم؛ بدان معناست که بر سرخی

غم انگیز دلهای خونین، بی رحمانه طعنه زده ایم و عنان اختیار از توسن مست اندیشه    رهانیده ایم

.یعنی در طلوع اولین نگاه به چاه بی دوست ماندن رسیده ایم و پر پرواز از حباب خاطره ها

 ربوده ایم. چقدر سنگدلیم که در حسرت یک لحظه دیدار، سر بر دیوار بی کسی سوده ایم و در

 خواب غفلت چه خوش غنوده ایم.

   نسیم سیاه وسرد آه، چه غبارها افشانده است بر کناره راه و قله نشینان غمکده دل چه

 صمیمانه خو کرده اند به حفره سیاهی به تاریکی و تباهی، به خلوتکده چاه.

پاها لنگان و بی رمق ، چشمها خیس وشفقها بی فلق، افق در انتظار طلوعی بی غروب از

 غرب زیستگاه انسانیت ودر خاطر غمبار کوه انعکاس ناهمگون صدایی موج آگین که طنین

 دریا را در خم ساده اقیانوسهای بیکران تفسیر کرده است. چشم دل به آستان راستان نهاده و

 بر کعبه تکبر و منیت، چار تکبیر غرور سروده است.

دستها تهی و سرشار ،چشمها خشکیده و اشکبار، ره ناهمگون و هموار ، آسمان تاریک و پر

 شرار و بر جای گل خارها روییده در حجله بی داماد گلزار.

بر شاخسار درخت انسانیت گلواژه ها دگرگون، جگرها خون ، عقلها غرق جنون ، منطقها بی

 چرا و چون ، چهره ها از خشم گلگون، میوه بخل مبارک و میمون و تمام سروده های مسیر

 انسانیت، سیراب از سیلی سرد زمستان و شلاق آتشبار تابستان،در انتظاری کشنده و بی

 پایان، نفسها را به صبا ارزانی میدارند و بر مرگ شمال کمال، برگ سجده تعبد رنگ می کنند

 و بیعانه ی  رضوان از پیرو جوان می ستانند.

در حوالی کوچه باغ بهشت برین خار می ریزند و بر سر عروسان حوروش روضه جنان، قند

 بی باوری میسایند و خاک سیاه شک در کار داوری می بیزند.

من چشمهایم را میبندم و دهان می گشایم به روی تابوت واژه ها و از عمق دل می نالم تک

 قصیده خزان ایمان را در آغاز فصل دوستیها و تو چشمان جهان بین و تیزنگارت را باز کن و

 گوش به پیام اهل راز کن و گوشه چشمی به کلام خواجه شیراز کن و نیم نگهی به این کلام

 سرتاسر اعجاز کن:

 

گوییا باور نمی دارند روز داوری 

  کاین همه قلب و دغل در کار داور می کنند

[ دوشنبه دوم اسفند 1389 ] [ 8:59 قبل از ظهر ] [ غلامرضا جوکار ]
 

صدای پای کسی می اید ،نوای ناله جرسی می آید، گویا کاروان غم به  دشت ماریه در جستجوی

همنفسی می آید.

 در خم هموار ریگزار شرمسار کربلا تا شام قصه غصه ها حکاکی کرده است دست روزگار

 کجمدار.

 یکی در حوالی دریای تشنگی ناله العطش می سراید و ان دگر در خم کوچه تنهایی فریاد وااخاه

 سر میدهد. نیزه در نیزه استاده است این غربت دقایق تا سلامی از جنس بلوریترین خونهای

 سرخ بر پیک نامدار حماسه خون نماید. از گوشه چشمها چشمه اشک جوشان است و در خفای

 دریای دلها شیر شرجه ی دلاوری ها  خروشان است و جمعی نااهل تیغ در دست از ابهت نام

 یکی ـ که با دیگر  یکان ها هزارگان هزارگان  تفاوت را فریاد میزند ـ روی پوشان است.

 

چهل بار خورشید سینه آسمان را سرخ کرد تا چهل روز بگذرد از وعده مصیبت آدم تا خاتم.

 بسی روزها پیش سری بر تن نشسته روی به آبِ عشق شُسته، به تلاوت نشسته قرآن که مهین

 کلام است را.

  و چهل روز است که آن سر بر فراز منبر نیزه به تفسیر ایستاده تمام رمز ناگفته فرقان را.

 

آری!

 زینب سفیر وادی درد است و روی گلگونش کنون زرد است و در جستجوی یکی سِرِه مَرد

 است و بر لبانش نقش بسته آهی سرد است. که؛

گلی کم کرده ام میجویم اورا

 

اربعین شهادت مولایمان سیدالشهدا و هفتاد دو شهید وادی طف ماریه بر شیعیان حسینی تسلیت باد

 

[ دوشنبه چهارم بهمن 1389 ] [ 11:38 بعد از ظهر ] [ غلامرضا جوکار ]

به نام حضرت دوست که هرچه دارم از اوست

جزای آنکه نگفتیم شکر روز وصال                                     شب فراق نخفتیم لاجرم ز خیال

ثانیه ها جای خود را به دقایق دادند و دقایق چقدر بیرحمانه یکدیگر را در زیر چکمه لحظه ها لگد مال کردند تا ساعتها را بیافرینند ودر پشت پرده ناهمگون ساعتها، رمزِ روزها خودنمایی کرد و سالها گذشت.

چشمانم را که گشودم مهر وجودتان گرما بخش سردی دخمه خیالم بود و یاد دلنشینتان رَخْشِ رهوار آروزهای نو نهالم. و حالا که از پشت پنجره ی  رنگ رو رفته سالیان، و این شیشه های غبار گرفته زمان، گذشته ام را مینگرم؛ دلم برای  تمام فراز و فرودها چقدر صمیمانه تنگ میشود. در  کنار گل سرشار از لطافت وجودتان گلبرگ احساس را مهربانانه  در گلدان خاطراتم پروریدم تا بی شما گذراندن را سخت امّا قابل تحمل، تجربه کنم.

میگوند در گذار دقایق  دستها بی اختیار در یکدیگر غوطه میخورند و دوستیها را می آفرینند اما در گیر و دار بودن و زیستن، سخت و دلازار، دیدار هم را وداع میکنند و این حس عجیبی است که قاموس لغات شرمنده شرح شور غم انگیز این دم است و به قول معروف: دریا رفته داند مصیبتهای طوفان را.  هر چند قلم از بیان شرح فراق ناتوان است و زبان از شرح این بیان نا توان؛ اما خنده تلخم گواه است بر غلیان شورآجین درونم.

امروز  روز تودیع معاون محترم شهردار بود.کسی که نگاهم به نگاهش گره خورده بود و قبل از انکه پسر دایی ام باشد دوستی  مهربان و یاری شفیق دو همدمی رفیق بود.او که توفیق خدمت در شهری دیگر از این مرز پر گهر برایش میسر گردیده است.از حصار اب و خاک این جزیره رهید تا در سرزمینی دیگر بذر عشق بکارد و گل مهر درو کند.

خدایارو پشت و پناهش بادا

[ جمعه یکم بهمن 1389 ] [ 0:23 قبل از ظهر ] [ غلامرضا جوکار ]
درباره وبلاگ

ذوقیاتی است که نه به قصد هنرنمایی که به انگیزه دلنگاری بر صفحه مانیتور کامپیوتر نقش خواهد بست. این جنبه عمومی این وبلاگ است اما این وبلاگ نه تنها برای نویسنده دفترچه ثبت دلخاسته هاست بلکه دفتر خاطراتی است که روزی ورق خورده اند و قیمتی تر از آن است که قیمتی داشته باشد.